آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1392/10/25ساعت 22:58  توسط مهناز | 
سلام به همه دوستای عزیز

خیلی وقته که به وبلاگم سر نزدم دلیلشم اینه که یه اتفاق خیلی خوب توی زندگیم افتاده

الان نزدیک یه ماهه که با احسان همونی که مخاطب نامه هام بود ازدواج کردم و احساس خوبی دارم

برای همه اونایی که عاشقن آرزو می کنم که دلشون شاد بشه

سعی می کنم از این به بعد بازم بنویسم اما اینبار با یه دل شاد

برام دعا کنید منم دعاتون می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/03/23ساعت 9:4  توسط مهناز | 

مانده تا حالم آنجوری شود که بتوان راستش را برایت نوشت اگر هم لابه لای حرفهایم طعم خوشی را حس کردی بدان ناخواسته از دست قلمم در رفته است،مثل پروانه خال خالی قشنگی که با مهارت از روی دست پسرکی که او را بعداز کلی دنبال کردن گرفته فرار می کند

خیلی روز می شد که برایت نامه ننوشته بودم اما امروز بی جهت دلم هوای نگاه سردت،هوای بی پاسخی ها،به قول بچه های دیروز،بی محلی ها،نازهای بدون نیاز،هوای همه چیزت را که هیچ نبود،نه فکر کنی دلم برایت تنگ شد،نه،دیگر به قول قدیمی ها بزنم به چوب دلم برای کسی تنگ نمی شود با آنکه خالی ست می تواند از خیلی ها پذیرایی کند اما سنت مهمان نوازی اجدادی اش را هم به باد سپرده است

خسته است،حوصله خودش را هم ندارد ،تنها به این فکر می کند که تمام افرادی که ناخواسته دلیل تولد دیگران می شوند محکومند اما هیچ راه قانونی مناسبی برای صدور هیچ  حکمی در مورد آنان نمیابد

دلم تنهای تنهاست،به اخر خط رسیدم،اشتباه نکن،جانزدم ،پشیمان نشدم،عین بچه ها که امروز و دو روز بعد از خرید اسباب بازی جدیدشان انرا به بقیه ترجیح می دهند و اگر روز بعد کسی جدیدترش را برایشان بخرد ان را هم یک گوشه پرت می کنند تصمیم عوض نکردم،من ترا،با حاکم آرزوهایم،با قاضی تقدیرم،و با مهر کننده سند بزرگ سرنوشت پر از خط  و نقشم اشتباه گرفتم ،اشتباهی فراتر از نام،نام یک کوچه و خیابان یا پلاکی که رقم دومش مشخص نیست،اشتباهی فراتر از یک رنگ،یک اسم مشابه و یک نفر،اشتباهی به قیمت یک دنیا عمر،چند فنجان زهر ،کلی تنفس به هدر رفته بی بازدم،یک کوله بار درد،و هزار یلدا غصه و کرور کرور شب پرگریه بی ستاره تاریک. اما شاید همین جا هم برای پی بردن به این اشتباه جای بدی نباشد شاید باید بگویم خدا را شکر که اینجا فهمیدم ،اینجا فهمیدم شاید اگر دیرتر می شد دیگر هیچ راهی برای تشخیص آخر و اول هیچ خطی نبود،به قول قدیمی هایی که منکر این حرفشان بودم قسمت،قسمت شاید تا دیروزدر ذهن من بخشی از انار دانه شده ای بود که با مهربانی به کسی تعارم می کردم و میدادم یا نصفی از سیبی بود که در زنگ تفریح های کودکی گاز نمی زدم تا بشود با کسی شریک شد،اما حالا لمس می کنم،قسمت شاید معنی اش یک جور عوض شدن تقدیر و حادثه در سرنوشت و کشیده شدن انسان به مقصدی بی آن که خودش بخواهد و تصورش را بکند باشد مثل بی وقت دریا رفتن،بدون اجازه کاری را کردن و حسی که تورا به درون دریا می کشد.دعوت شفاهی مرگ و خالی شدن زیر پایت بدون آنکه تصیمیم به مردن داشته باشی و برعکس شاید یعنی وقتی که به قصد مرگ به دریای طوفانی می زند ماه تمام خودش را نقره ای می کند  در دریا می پاشد و هیچ ماسه ای زیر پای کسی تکان نخورد و کلی قایق رد شود و همه ماهیگیرها آن شب رای قصد ماهی رویایی که مروارید قصه را داشته باشد به دریا زده باشد برای نجات ،و کسی که اصلا تصمیم به زندگی نداشته باشد زنده بماند.اصلا نمی دانم چرا اینها را برای تو می نویسم.این همه بافتم که بگویم قسمت نشد.این آخرین نامه از نامه های وبلاگم است.نمی نویسم که از یادم رود حس سوختن پروانه ،حس شکستن دل،حس غریب بی تو بودن.برای همیشه خداحافظ .دیگر آدرس این وبلاگ را هم به باد فراموشی می سپارم که یادم رود چه به روزم آمد.....

گفتم ای ساده دل ساده فراموشش کن

                                                      تا کجا چشم بدین جاده فراموشش کنن

دست بردار از او،خاطره بازی کافی ست

                                                     فرض کن گل نفرستاده فراموشش کن

مردمان نگهش قله نشینند هنوز

                                                    دل که در دره نیافتاده فراموشش کن

گفتم این تکه غزل را بفرستم نزدش     

                                                   دل ولی گفت نشو ساده فراموشش کن

به شما برنخورد پای غزل بود و شکست

                                                   اتفاقی ست که افتاده فراموشش کن

در آخر ای همیشه من تا همیشه خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/30ساعت 13:6  توسط مهناز | 
خداحافظ همین حالا....
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/29ساعت 12:51  توسط مهناز | 
گفتی ستاره ماندنی ست

دیدی ستاره هم شکست؟!

عهدی میان ما نبود عهد نبسته هم گسست

این خواب سبز از ابتدا یک اشتباه ساده بود

یک اشتباه ساده که آخر مرا در هم شکست

از دست زحم روزگار به غم نشسته بود دل

به غم نشسته بود، باز دیدی که در خون هم نشست

گفتم چه غم از حادثه، وقتی تویی سد،سیل را

دیدی خیالی خام بود؟دیدی که این سد هم شکست؟

گفتی که چشم از من بدار،لایق نشی اینجا برو

این دل نه جای هرکسی،نه جای تو،تو جای پست

گفتی تو را تقصیرنیست،نتوانمت در دل نشاند

این آخرین حرف تو بود،حرفی که بنیانم گسست

آری! بلورعاطفه باسنگ بی مهری شکست

این دل شکسته بود باز،یکبار دیگر هم شکست

یادی کن از تنهایی ام ،زین صید مانده در قفس

آه ای خدای هرچه بود،آه ای خدای هرچه هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/16ساعت 11:39  توسط مهناز | 
همه مي پرسند:                        

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/24ساعت 15:9  توسط مهناز | 

دلم آیینه درد است نمی دانی تو

سلام معجزه بهار

گفته بودم دیگر نمی نویسم نمی دانم این معجزه کدام انتظار من بود.نمی دانم نامه هایم به دل آسمانی ات اثر کرد یا حال زارم.در این شب زیبای اسفند ماه یقین کردم که تو معجزه تمام روزها و ماهها و ثانیه های آمده و نیامده ای .امشب فهمیدم که معجزه زمانی می آید که امید مرده است.

عزیز دلم وقتی که دیدمت فهمیدم تو هم در این سالها به قد تمام تنهایی های من تنها بودی یعنی فکر میکردی اوهمراه و یار تو است اما یار نبود بار غم بود.دلم می خواست آنقدر در آغوشت گریه کنم که تمام حسرت روزهای نبودنت را با اشک بشویم.

زیباست همه کارهایت ،شاید لازم بود یعنی صلاح بود یک جور دیگر مثل بقیه کارهای متفاوتت دلم را آتش بزنی و زدی.آن هم چه آتشی.این آتش را هیچ وقت خاموش نکن  فرق دارد این سوختن با آن سوختنها که من آب می شدم و پروانه ها به جای سوختن نصیحتم می کردند.آتش بزن،این آتش عشقی است که به دلم زده ای .امروز شاهکار کردی عزیزم .اسم امروز را می گذاریم آتش بازی زمستانی

معجزه بهشت تنفست می کنم تا دم مرگ،پروانه اولت منم مهم نیست اگر دومی و سومی و هزارمی را به رخ بالهای سوخته که هیچ خاکستر شده ام بکشی.یک روز به پروانه خواهم فهماند و آن وقت تو هم خواهی دید که با وجود عشق من به تو هزار پروانه دیگر آبرو و شاید هم جرأت و روئی برای گشتن گرد هیچ شمعی را نخواهند داشت چرا که دیر یا زود خواهند فهمید که وقتی قصه مهناز و الهه شهریور اش در افسانه ها جایش را با پروانه وشمع عوض کند جایی برای آنها نیست.اصلا بگذار همه تجربه ات کنند ،به هم نشانت دهند،زیر سایه ات افتخار کنند ،یا به روی ماهت به آرزوهایشان برسند،چشمانت را قبله موقتشان کنند،ایمانشان شوی،من که می دانم درست مثل گیاهی که از شدت تابش خورشید می سوزد همه می روند دیر یا زود،می روند و مهناز تو همان پروانه ای که قصه افسانه ای شدنش با سوز همراه است برای همیشه می ماند، دیر یا زود رفتنی ست و سوختن و سوزاندن ماندنی،تو اهل سوزاندن بمان شمع من و من پروانه ،تا حالای آمده ،تا هنوز نیامده و تا همیشه دیر برایت خواهم سوخت.

ومن یک روز ،یک روز نه چندان دور،کتاب ماجرایم با تو را افسانه خواهم کرد

ببین زیبا،ببین شمع بلند دوردست قله برفی،خودم را تا که دنیا هست پیش پای تو پروانه خواهم کرد

ببخش اما نمی دانم چرا این بار من خواهی نخواهی در دل تو خانه خواهم کرد

برای فتح این قلعه،زمانی ترک شهر و مردم و کاشانه خواهم کرد

و موهای بلند بید مجنون نگاهت را،شبیه یک نسیم اول دی شانه خواهم کرد

و من از دست خود،از دست عشق تو،تمام اهل این دنیا و شاید اهل این ویرانه را دیوانه خواهم کرد

ببین زیبا،صدایت می کنم حالا همین حالا،قسم خوردم که نامم را کنار نام تو تا انتهای کهکشان راه شیری نیز خواهم برد

وز آن دوردست نقطه نزدیک ،تمام سطرسطر عشقهایم با تو را افسانه خواهم کرد

ترا بین تمام نورچشمی های این خورشید زردسرکش مغرور،یکی یک دانه خواهم کرد

ببین زیبا،هزاران بار دیگر باز می گویم ،ترا با عشق خود با دست خود،با قلب سرشار از جنون خود شبی افسانه خواهم کرد

تو زیبایی فقط دیوانه ام کردی ،ببین با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/23ساعت 11:54  توسط مهناز | 
من تمنا کردم که تو بامن باشی

                      و تو گفتی هرگز

پاسخی سخت و درشت

 

             و مرا غصه این هرگز کشت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/16ساعت 19:54  توسط مهناز | 
 

گفتی ستاره ماندنی ست  دیدی ستاره هم شکست؟!

                                                 عهدی میان ما نبود عهد نبسته هم گسست

این خواب سبز از ابتدا یک اشتباه ساده بود

                                                   یک اشتباه ساده که آخر مرا در هم شکست

از دست زخم روزگار به غم نشسته بود دل

                                                به غم نشسته بود باز،دیدی که در خون هم نشست

گفتم چه غم از حادثه وقتی تویی سد،سیل را

                                               دیدی خیالی خام بود ،دیدی که این سد هم شکست؟

گفتی که چشم از من بدار،لایق نشی اینجا برو

                                                این دل نه جای هر کسی،نه جای تو،تو جای پست

گفتی تو را تقصیر نیست ،نتوانمت در دل نشاند

                                                این آخرین حرف تو بود حرفی که بنیانم گسست

آری بلور عاطفه باسنگ بی مهری شکست

                                                این دل شکسته بود باز،یکبار دیگر هم شکست

یادی کن از تنهایی ام ،زین صید مانده در قفس

                                                آه ای خدای هرچه بود،آه ای خدای هرچه هست

 

 

                 

                                

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/16ساعت 19:45  توسط مهناز | 
خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی اگر او را که می خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کند برود از دلت جدا بشود

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که...نه نفرین نمی کنم که مباد

بر او که عاشق او بوده ام زیان برسد

خدا کند که فقط عشق از سرم برود

خدا کند که فقط آن زمان برسد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/16ساعت 19:43  توسط مهناز | 
چه کرده ام به جز اینکه هنوز منتظرم؟؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/16ساعت 19:18  توسط مهناز | 
سلام هستی بر باد رفته ام

شاید این آخرین نامه بی جواب من باشد.قول دادم دیگر ننویسم اما حیفم آمد برای آخرین بار حسرت روزهای نیامده هام را نقاشی نکنم. مهربان ترینم دیشب که در نوشته های تکه تکه دفترم پرسه می زدم حرفی یافتم که مناسب ترین عنوان برای نامه بی دلیلم بود.

راستش تمام اینها را نوشتم که آن جمله را بگویم .حق با کسی بود که برای اولین بار این حرف غم انگیز را از روی بدست آوردن تجربه ای به قیمت دانه های یاقوتی اشکهایش زده بود تو هم بخوان،شروع کن و لطفا باورت شود هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که لیاقت اشکهای تو را دارد هیچ گاه اشک تو را در نخواهد آورد .جسارت نباشد ‌‌‌،ادب رسم بزرگی از آئین نامه نگاری ست اما تو خیلی اشک مرا در آوردی.کم دیدی و کلی هم ندیدی و حتی کسی نگذاشت خبرت شود ،مهم نیست.

دلم برای روزهای اولمان تنگ شده روزهایی که مثل امروز خسته و شکسته نبودی روزهایی که دلم برای بی فردائیمان شور نمی زد روزهایی که نگران ندیدن و نبودنم بودی.الهه بی رحم من،تو تمام معادلات من غریبه با ریاضیات را بهم ریختی که هیچ،سوزاندی و خاکسترش را بر باد دادی .

به آخر خط رسیدم ،آخر خط یعنی نابودی و فنا ،حسرت و بغضی که هرچه بیشتر می شکند بزرگتر می شود.

تو ،یقین کن که من هیچ جا،هیچ وقت و باهیچ عنوانی کوله بار دردت را زمین نمی گذارم و تا هروقت نفس هست یاد تو نیز هست.

دیگر اصرار نمی کنم که بمانی ،خسته ام ،پاهایم تاول زده از بس که از دلم تا دلت هی راه رفتم و مرا پس زدی و بازگشتم اما مگر دل من طاقت دارد!!؟؟

عزیز دلم،چقدر خداحافظی سخت است ،چقدر جرم من سنگین بود که حکم به جدایی و بغض ابد دادی

زیبای من،مدفونم کردی و برگشتی ،نه معشوق منصف شهریورهای دوردست،فکرش را می کردم همیشه به همه می گفتم،انگار کسی باورش نمی شد .چهره تو غلط انداز خوبی ست راستش فکر کردم چند روز که بگذرد تو سر مزار این عشق می ایی و محض خاطر نان و نمک سفره همیشه عاشقیمان اشکی،بارانی ،بغضی ،چیزی می ریزی ،اما هیچ کدام،حتی نگاهی،حتی نگفتی لعنتی عجب عاشقم بود.

راستی که گل می گویند خاک همچون قطب سرد است و تو از قطب هم سردتر.به همه می گویم مرگ تنها یک معنی ندارد خیلی ها یواشکی جوری که کسی از سر آشفتگی قلب شکست خورده شان در نیاورد می میرند درست عین حالای من

بگذریم!ابرهای فشرده بد جوری چشمانم را از تصرف غرور خارج کرده اند کلی سبک شدم با اشک و او هنوز بی خبر از من و من بی خبر تر از او،او هنوز نبود تا اینکه یه روز با پیام رد عشقم از راه رسید .عجیب است که من دلتنگ ترش شدم. اشک یکبار دیگر سرزمین مادری اش را به آب و آتش کشیده

بی تو چه کنم ستاره شبهای بی فروغم؟؟بی تو چه کنم حسرت محبوب من؟؟همه سعیم را می کنم که دیگر به قول خودت عذابت ندهم دل بیچاره که عادت دارد به نداشتنت ،به نامه ندادن هم عادت می کند

به قول یه عزیز

اگر از جانب معشوق نباشد کششی                              کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/16ساعت 19:14  توسط مهناز | 
ببخش اگه تو قصه مون دورنگ و نامرد نبودم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/14ساعت 12:17  توسط مهناز | 
بامن که حرف نمی زنی اما سلام

بچگی کردم ببخش..نمی دانم چرا آدرس نامه هایم را به تودادم.دلم می لرزد،از آن لرزیدن ها که جان آدم را به لب می آورد.حقیقت این است که عاشقت هستم و تو هیچ اهمیتی نمی دهی و من به این اهمیت ندادنت اهمیت نمی دهم.

هر روز چشم به تیتر نظرات می دوزم که شاید کلامی از تو ببینم،که آبی باشد بر آتشی که در دلم شعله کشیده ، تو آن قدر دیوانه نخواستن و کم رنگ بودن و هر گونه بودن با منی که همیشه می گذاریم برای بعد.. ومن همیشه به آدم هایی که به حالای تو تعلق دارند حسودی ام می شود به آنانی که پشت خط تراوش کلام نقره ایت می آیند و جلوی خط کنار هم بودنمان خط موازی می کشند که مبادا آخرش رسیدن باشد.زیبای من دلم می خواهد بگویی که می دانی تمام نفسهایم جور عجیبی به تو متصل است و حتی به نخواستنت و من می دانم که هیچ چیز،حتی همان نخواستن تو به من هرگز مربوط نیست اما باز هم به خود می بالم که می گذاری ام برای بعدهای نیامده دور، نه برای هیچ وقت. فکرش را بکن شاید من یکه روز ،روز مبادای تو باشم و شاید همان است که به من حس نفس کشیدن می بخشد

فرشته ترینم هرچه بگویی عاشقانه است ،خنده ات،فریادت،بغضت،اخمت،بارانت،طوفانت،تنفست،همه برایم عشق است

احساس می کنم تنها دارایی ام که جواب سلام تو بود را هم از دست داده ام

اشتباه کردم که این قدر زود نامه های تنهای ام را به تو نشان دادم.یکی نبود بگوید آدم!یا چه می دانم عاشق! فردا را مگر از تو گرفته بودند چند ساعت دیرتر بهتر

نادانی کردم .حالا احساس می کنم در درونم دیگر امنیت نیست راه که می روم باید برگردم و مدام پشت سرم را نگاه کنم.کاش می شد امشب به اندازه تمام شبهای نبودنت بخوابم اما مگر خوابم می برد...زیبا ی من نکند به طاق ناز چشمان زیبا و عجیبت بر بخورد و بگویی: بی خود، اگر تنها بودم یک چیزی ، اما بهانه نگیر ،بهانه قشنگ من برای زندگی، من همین طوریش در حال دق کردنم دیگر تو شروع نکن...

خوب است که گفتی تنها نیستی و لااقل غصه تنهاییت را نمی خورم اما درد که یکی دو تا نیست .نگرانم گل نازم .

خوش به حال تو،کار خوب را تو می کنی .برایت مهم نیست که وقتی تو نیستی من چه می کنم و از نظر تو معنایی ندارد که حتی در قالب یک جمله ساده بگویی مراقب خودم باشم

حق با توست من باید ثابت کنم که دیوانگی ام از اینجا تا اقیانوس همیشه منجمد و شاید تنهای شمالی از مجنون بیشتر است و تو اصلا حوصله تماشای این نمایش بدون پرده آخر را نداری و اگر داشته باشی کلی غنیمت و نعمت است

زیبای من،ظرفیت می خوهد تجربه لحظه ای با تو بود از دور اما پرکشیدن تا اوج ،انگار کسی در کمال امنیت سوار بر موجی که همه به دوامش شک دارند آسوده تر از سوار شدن در یک کشتی آرام اقیانوس به اقیانوس سفر کند ،می دانم که خواسته ام عین این است که کسی بخواهد ماه را از آسمان بچیند و روی طاقچه اطاقش جلوی آینه و کنار شمعدان بگذارد،اما توبگو من اگر تو را داشتم به کجای این دنیای پر غوغا بر می خورد و تو اگر مال من بودی دیگر چه چیز جز امنیت می ماند که شبانه های من را با  دعا به خدا پل بزند ،ببخش حس زیاده خواهی که فطری ست چه برسد به اینکه معشوق تو باشی ،گمان می کنم اگر تمام چشم ها به اتفاق تک تک دست ها آسمان را به میهمانی التماس و قسم ببرند باز هم چون تو از سر تصورات من  زیادی ،خیال داشتن ترا که نمی دهند هیچ،می ترسم آن را هم از من بگیرند.چقدر قلبم وقتی دوستت دارم تیر می کشد و این چه نعمتی ست

اگر در پس دل شیشه ایت این دل عاشق را بخشیدی فقط یک جمله بگو

کسی که به جرم دیوانگیت باید در انتظار بخششت باشد

                                                                                               مهناز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/11/14ساعت 12:9  توسط مهناز | 
من صبورم اما

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/13ساعت 17:50  توسط مهناز | 
چشم و چراغ نامه هایم سلام

همه می گویند به آدرسی که به تو دادم که نامه های آشفته ام را بخوانی هرگز سر نمی زنی، می گویند به فرض که سر بزند به فرض که بداند هنوز دیوانه چشمان با نفوذش مانده ای ، یا به حماقت و دیوانگی هایت می خندد یا آن قدر حوصله اش را سر می برد که آب پاکی را روی دستت می ریزد.

اما زیبای من به خدا دیوانه ها فقط آن کسانی نیستند  که بر اثر یک اتفاق پیش از تولد یا بعد از خیانت دچار رهایی از عالم زمینیان می شوند فقط به آنهایی که زنجیر به دست و پاو تختشان می بندند دیوانه نمی گویند. نمیدانم بدست یا خوب که اغلب آدم هایی را که به دلشان زنجیر است دیوانه نمی پندارند و اصلا کسی آن ها را یا نمی شناسد یا تشخیص نمی دهد یا علاجی ...نه، علاج که ندارد  این را هم نشنیده که هیچ نخوانده بگیر

زیبای من چقدر تنبیه ، چقدر دوری، چقدر سرزنش یعنی تو فکر می کنی هنوز ادب نشده ام ؟

من از روی چه چیزی  باید جریمه بنویسم تا دختر خوبی باشم؟ کدام کتاب ،کدام جمله، کدام حرف؟

کجای این دنیا گفته اند دست خود انسان است وقتی عشقش به جنون می رسد جلوی دلش را بگیرد، بی انصافی ست تو تنبیهم کردی این خوب است من یاد کودکی ام افتادم که بی تنبیه بود و تو جای خالی تنبیه های نشده و جریمه های نکرده را هم پرکردی دیگر چه؟

زیبای من، دلم می لرزد از حتی نوشتن اسمت چه برسد به گفتنتش ، خلاصه اینکه خلاصه نمی شود در هیچ چیز و در همه چیز تمام آسمان من،هر وقت صلاح بود یک جوری مرا ببخش سعی کن بشود فراموش کنی، به چشم یک دیوانه که گاه به گاه اما دیر به دیر جنونش فوران می کند.

به من نگاه کن ،قتل که نکردم عزیزم، در دادگاه هم قتل را اگر ناشی از جنون باشد می بخشند ،لااقل قصاص نمی کنند. گرچه حکم های الهه شهریوری من قابل تجدید نظر نیست.اما همیشه بر قانون هم استثنایی وارد است بیا و بگذار به حساب جنون،تنبیه را کم کن و تخفیف را بسیار.

شاید بگویی کدام تنبیه ،یادت هست شبی که گفتی دوستم نداری؟ همان شبی که پر از گریه شدم ، پر از عشق، پر از جنون

آن شب بزرگترین تنبیه زندگی ام بود از آن شب هر شب جریمه می نوشتم دوستت دارم

شاید اثر کند شاید صدایم به خدا برسد

خلاصه اینکه اگر نوشته های پر از جنونم را خواندی تا آخر بخوان می دانم که حوصله ابریشمی ات را سر می برد اما بخوان

هیچ کس ما را نمی آرد به خاطر ای عجب        یاد عالم می کنیم اما فراموشیم ما

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 14:12  توسط مهناز | 
مهربانم ای خوب! 

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این جا

بین آدم هایی که همه سردند و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد....

                         و کمی ، دلش از دوری تو دلگیر است....

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش،

به رهت دوخته بر در مانده

                            و شب و روز دعایش این است.......

زیر این سقف کبود هر کجاهستی به سلامت باشی

دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را،

همه هستی و رویایش را به شکوفایی احساس تو پیوند زده

ودلش می خواهد، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 13:22  توسط مهناز | 
صنم جان ممنونم از کلام صمیمی ات و نگرانی ات نسبت به من .عزیزم  به وبلاگت سر زدم  و سرانجام عشق نافرجامت را خواندم .با همه وجود حست کردم . اما مهربانم، فرق دارد این عشق که در جوانی تشکیل شد با عشق دوران کودکی.

نمی خواهم قصه عشقم را بگویم چون هرچه بگویم باز هزار جای خالی نگفته می ماند

گفتنش هم برایم درد دارد. عزیز دلشکسته ام، شاید اگر به قلبی هزار گلوله شلیک کنند تنها به آن تیربخورد اما به این سادگی ها تیر نمی کشد.این تنها مختص درد عاشقی کشیدن برای محبوب من است. که به قول حافظ " درد عشقی کشیده ام که مپرس " اما تو بپرس، یک سوال بپرس که با یک کتاب بگویم.

مخاطب من هیچ گاه در زندگی من نبود یعنی راستش را بخواهی هیچ وقت مرا دوست نداشت ، می دانست که می پرستمش اما او نیز دل در در گرو مهر دیگری داشت

عقل می گفت که دل منزل و ماوای من است           عشق می گفت که یا جای تو یا جای من است

اما مهرش از دلم گسستنی نیست .نمی توانم رهایش کنم چون گاهی وقتی به آخر خط می رسی بازگشت از آن دیوانگیست

از آن دیوانگی ها که اسمش حماقت است . و این دیوانگی با آن دیوانگی هایی که جای بسی افتخار دارد هفت آسمان فرق می کند.

گاهی این آخر خط است که به انسان یاد می دهد اول یک خط درست ، کجاست و شاید این آخر هم از همان هاست

او الان تنهاست،عین سپیدار بلند مدرسه،عین عروسکم نینا، عین خدا، عین آسمان، عین قوی بی جفت در حال مرگ ، و شاید عین همه،حتی آنهایی که آدم فکرش را هم نمی کند که تنها باشند اما هستند

من در این عشق جا نمی زنم،پشیمان نمی شوم، تو می توانی مرا درک کنی

می دانی که من چه می کشم،چیزی فراتر از درد،بالاتر از زجر،سنگین تراز سوارشدن اورستی بر شانه ای، می دانم که دارم تمام می شوم اما افتخارم این است که به پای او تمام شوم

هر شب و هر روز آه می کشم که او که عشقش را داد خودش را هم بدهد

آمدنش را با فانوس دعا و بوسه و سنگ فرش مرمری از عشق به انتظار می نشینم از حالا تا بیاید من شاعری می کنم و پاییز نقاشی

و اکنون تو ،صنم عزیزم ،از تقدست ، از حماسه عشقت از زلالیت از آنچه که هستی به بزرگیت می رسم.

کسی که تو را سوزاند و این درد را به جانت کشید بی جواب نمی ماند در محضر عدالت صاحب عشق

آرزو می کنم دل شیشه ایت دیگر  هیچ گاه نشکند

+ نوشته شده در  شنبه 1388/10/26ساعت 12:58  توسط مهناز | 
سلام زیبای من

سکوت اشتباه نمی کند ،انگار الهامی آسمانی به من گفته است صبور باشم تا آینده ای شاید دور و من اینگونه می کنم تا فرمان بعد،

گیرم که خلق را به فریبت فریفتی

                                                         با دست انتقام طبیعت چه می کنی؟

این را کسی در نامه اش برایم نوشته بود تا برای بی وفائی که همیشه در شعرهایم از او می گویم بنویسم اما من این را شب ها برای خودم تکرار می کنم که آویزه ای شود از مروارید در گوش رویاهائی که شاید گاهی راه راست را فراموش می کند.

دیگر ملالی نیست چز نداشتنت،نخواستنت،راندنت ،باختنت،رفتنت،نماندنت، با او و هزای اوی دیگر بودنت، بدون مکث،پاسخ منفی دادنت و عشقی نیست،جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت،این را برایت نوشته بودم باز هم می نویسم:هر ستاره شبیست اکه از تو دورم ،آسمان چه پرستاره است.

خوشحالم که به نامه هایم آن قدر بها دادی که از کنارشان بی تفاوت رد نشدی و نگاهی به آنها انداختی و در دل گفتی دیوانه است..کسی که بیشتر از تمام دوستت دارم های دنیا دوستت دارد

نه کنار من نشستی  نه غمی رو چاره کردی      

                                                                 آخر سر هم نخونده نامه هامو پاره کردی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 13:7  توسط مهناز | 

حالافهمیدم چرا زنجیر عشق تو محکمتر ین زنجیر دنیاست،ای کاش تمام کودکی هایم بازی دیگری را به جای عمو زنجیرباف انتخاب می کردم،آن عموی خیالی آن روزها،امروز خودش را جوری نشانم داد که فکرش را نمی کردم .خودم گفتم :ای کاش،نه من می گفتم و نه او می بافت زنجیربلند و رهانشدنی عشق تو را،دیدم هیچ وقت با صدای هیچ پر نده ای حتی هیچ چیز برایم نمی آورد.نگو رفته بود ترا بیاورد.یادم باشد هرکودکی را در حال بچگی کردنش دیدم بگویم به همه بگوید ترا به خدا هیچ کس عموزنجیرباف بازی نکند یا الاقل کسی عمو نشود و اگر شد در جواب زنجیرمرا بافتی هیچ کس حتی دشمنش بله نگوید چون مثل من می شود صاحب بلندترین زنجیردنیا

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/10/21ساعت 12:4  توسط مهناز |